عید قربان

امروز عید قربانه و ما خونه ی آقا اینا (بابابزرگ مامانم) دعوتیم. صبح که از خواب پاشدم. تند تند کارهامو کردم. مامانم لباس خوشگلام رو که تولد مریم پوشیده بودم رو تنم کرد. با ماشین رفتیم دنبال خاله جون اینا.
رسیدیم خونه ی آقا اینا. به همه سلام کردم. چون همیشه وقتی اومدم اینجا لالا کرده بودم یکم غریبی می کردم. بقیه هم نمی دونستند من دوست دارم فقط بشینم،هی من رو توی بغلشون می خوابوند و من دادم در میومد.
مامانم لباسم رو عوض کرد تا من راحت تر استراحت کنم.
مامانم که ناهارش رو خورد من از خواب بیدار شدم و رفتم تا با خاله ها بشینم روی مبل.
به به چه کیفی داره تنهایی روی مبل نشستن!

تازه به آقا هم می خواستم بگم که از سال دیگه ایشا اله زود تر میام تا با ببعی بازی کنم.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عید قربان
