حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

عسل مامان

عید قربان

1392/7/24 21:09
نویسنده : مامان سمانه
354 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

امروز عید قربانه و ما خونه ی آقا اینا (بابابزرگ مامانم) دعوتیم. صبح که از خواب پاشدم. تند تند کارهامو کردم. مامانم لباس خوشگلام رو که تولد مریم پوشیده بودم رو تنم کرد. با ماشین رفتیم دنبال خاله جون اینا. رسیدیم خونه ی آقا اینا. به همه سلام کردم. چون همیشه وقتی اومدم اینجا لالا کرده بودم یکم غریبی می کردم. بقیه هم نمی دونستند من دوست دارم فقط بشینم،هی من رو توی بغلشون می خوابوند و من دادم در میومد.گریه مامانم لباسم رو عوض کرد تا من راحت تر استراحت کنم.خواب مامانم که ناهارش رو خورد من از خواب بیدار شدم و رفتم تا با خاله ها بشینم روی مبل.نیشخند به به چه کیفی داره تنهایی روی مبل  نشستن!

تازه به آقا هم می خواستم بگم که از سال دیگه ایشا اله زود تر میام تا با ببعی بازی کنم.لبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

زنمو انسیه
24 مهر 92 21:26
عیدشما هم مبارک.
خاله فاطمه
25 مهر 92 12:16
عیدت مبارک عسلی
بابا داود
26 مهر 92 6:23
سلام ماشاء اله به حاج آقا که هنوز هم همبازی بچه هاست. خدا عمرش دهد
خاله جون
26 مهر 92 21:24
عید بر شما نوگل نوشکفته خاندان با عزت و کرامت خودمان مبارک
اعظم
28 مهر 92 14:35
اسعدالله ایامکم
چشم بد از روی خوب همه خانواده مان مخصوصا پدر و مادر عزیزم که مثل خورشید می درخشند و همه را به خوشی دور هم جمع می کنند دور باد!



خدا حفظشون کنه.ان شاا...
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد